X
تبلیغات
سه دخــتر
سلام
من نگین18 سالمه.من می خوام تو این وب اتفاقایی که برام مهمن بنویسم.
...........................
منم ندا هستم19سالم.نگین دختر داییمه.سحر هم دوستمه.خیلی دوسش دارم.منم خاطرات جالب زندگیمو می نویسم.
---------------------------
سلام.منم سحرم دوست ندا ونگین.25سال دارم..دوستیمون نزدیکه ولی فاصلمون دوره ازهم!یه دختر مازنی.منم اومدم اینجا که آپ کنم.هرچی که عشقم بکشه میآپم..

خداوند بهتر از آنکه توصیف شود تصور می شود وبهتر از آنکه تصور شود وجود دارد
.............................
سحر:در ضمن تا وقتي شما دوستان به وبمون اومديد فقط منو ديديد.مطالبمو ميگم.گاهي ندا و نگين اومدن به وب.والان دیگه میخوان حضور ثابت داشته باشن..خوش اومدین به وبمون..
خوشحال ميشم دوستان جديدتري هم داشته باشم كه مدام بهم سربزنند.
و دوست داشته باشند وب و با نام سه دختر بلينكند.اطلاع بدهند تا حتما منم اونا رو بلينكم.
ســــپاســـگزارم(رضايت)(گل)(قلب).
مردی از جنس مهــر، زنــی از جنس شعــر

روزی روزگاری مردی در نیمکره زمین زندگی میکرد که جنگل و صحرایش را خوب میشناخت.

با درختان و صخره ها و شن هایش آشنا بود،وهرروز زمزمه وار روزش را با آنها به گفتن و شنیدن می گذراند.

درنیمکره دیگر زمین زنی زندگی میکرد که ساحل و دریا و کوه و آسمانش را همیشه در آغوش داشت و می دانست کدام موج کجا گیر افتاده و باید نجاتش دهد.

 کجای آسمانش دلش گرفته که باید ببارد و در ساحل ، کدام صدف آماده داشتن مروارید است و اشک چشمی نثارش می کرد.

روزگار به خوبی میگذشت ومردو زن هیچ خبر از حال هم نداشتند،غیر از مواقعی که آسمان و زمین به هم می پیچید وآنها احساس تنهایی میکردند.

روزی قاصدکی گذارش به سرزمین زن افتاد. قصه ها شنید و شعرها به دوش کشید و راهی شد و به نیمکره دیگر رسید.

وقتی سردوش مرد نشست  بوی مست کننده ای به مشام مرد رسید و مستش کرد، پس قصه را از قاصدک پرسید و شعرها شنید

و قاصدک به پرواز درآمد. مرد به دنبال قاصدک روان شد و از بالای کوه ها گذشت.

مرد هرگز از کوهستان رد نشده بود. و اینهمه وقار و استواری را تجربه نکرده بود که راه را گم کرد.

مرد چشم بست و دوباره بوی خوش را به جان کشید و زمزمه شعر را شنید و عزم جزم کر د و راهی شد.

کوه ریزش کرد اما مرد به راهش ادامه داد، با دست و پای زخمی.

جنگل در خود گمش کرد اما مرد بوی خوش را پیش رو داشت و از ردپای قافیه ها راهش را یافت.

تشنه شد، هوای آن دیار سیرابش کرد و پا به ساحل دریا گذاشت، تاکنون دریا ندیده بود. چنین وسعت بیکرانه و آبی که اورا صدا می زد. تن به آب دریا زد و مست لالائی بین امواج بود که قاصدک او را به ساحل دعوت کرد.

آن جا بود که مرد برای اولین بار زن را در میان انبوهی قاصدک و شعر دید و متوجه شد بوی خوش از گلی است که میان موهای زن می درخشد. زمزمه شعر از دهان او می تراود.

مرد گل را خواست و شعر را زمزمه کرد. جلو رفت و وقتی زن خواب بود گل را برداشت اما بلافاصله گل پژمرد و زن غمگین شد.

مرد گل را برداشت و پا به فرار گذاشت. از کوه گذشت،از جنگل و صحرا گذشت،وبه دیار خود رسید.هر سحروجادویی می دانست به کار برد تا گل دوباره تازه شود، خوشبو شود، شعر زمزمه شود، اما دریغ..

مرد برای اولین بار غمگین شد و گریست که قاصدک از راه رسید و دوباره همان شعر را زمزمه کرد که مرد بلند شد و دوباره عزم سفر کرد. ازکوه گذشت، از جنگل و صحرا گذشت و به ساحل رسید.

زن را دید که غمگین نشسته  و به غروب خورشید چشم دوخته و می گرید و مرثیه می خواند.

مرد جلو رفت و گل را به سوی زن دراز کرد. زن شکفت و غرق شعر شد و گل را به میان گیسوانش زد و گل دوباره جان گرفت و بوی عطرش مرد را مست کرد. از آن به بعد جهان یکپارچه شد. آسمان و زمین یکی شد. ماه و خورشید یکی شد. روزو شب یکی شد و زن و مرد نیز..

مرد آسمان زن را پر کرد و زن سرزمین مرد را درخشان و خوشبو...

 

نویسنده : سحر
....ندا....
 

...

حذف شد

...

نویسنده : ندا
نگین... بخوان!!
سلام نگین جون خوبی خوشی سلامتی؟؟

امتحاناتو خوب گذروندی دیگه آره؟؟ایشالله آزمون کنکورتو با موفقیت وبهترترترتر از اینا بدی...

هم تو هم ندا..ببینیم ندا کنکورشو چیکار میکنه...

ایشکال نداره خانومی تولد  هرسال..هست.امسال نشد سال دیگه بتبریک قبول؟؟قربونت...

نتیجه رو گم کرده بودند؟؟بد هم نبودها...یکم قیافه نتیجه گم کرده تو میدیدیم میخندیدیم...هه هه هه

امروز حالم خوشه.ایراد نگیر..

فدای تو ندا و همه ی بچه ها...بوس بوس نگین جووووووووووون

نویسنده : سحر
من بازم اومدم....( نگین)
سلام بر یار مهربانمان سحر خانوم و دوستان عزیز.... می دونم.بازم میگین وااااااااا این کیه دیگه؟؟؟؟؟ آخه ما( من و ندا)هر از گاهی میایم که فضا عوض بشه.... سحر خانوم شرمنده که نتونستم برا تولدت بترکونم.به خدا امتحان داشتم. این امتحانات نهااااااااااایی پدرمو در آورده بود. همین امروز جوابشو گرفتم. نمی دونین که داشتم سکته می کردم. رفتم بهم گفتن مال تو نیست.دیگه داشتم می مردم که پیداش کردن. وقتی نمراتمو دیدم حالم بهتر شد. شانس آوردم دیرتر ندادن وگرنه...... به هر حال.من بازم اومدم ولی نه برا همیشه.دارم میرم معلوم نیست کی میم دوباره. ولی میام..... قربون سحر جونم برم. بابای
نویسنده : نگین
آخرین عنوان های مطالب